بچه های مجتمع مسکونی مان عصرها می آیند تند تند کتاب می گیرند. خم می شوند روی زنبیل و کتاب ها را زیرورومی کنند. من از قفسه ی کتاب خانه ی شخصی ام و کتاب خانه ی مدرسه هی کتاب می گذارم توی زنبیل پلاستیکی قرمز و کتاب ها هی به امانت می رود. دیروز یکی از بچه ها آمد دنبال رمان. گفت: "خواهرمان رمان می خواهد. دارید"؟ توی کتاب خانه ام رمان هم دارم. رمان هایی از زمانی که انجمن نویسندگان می رفتم. من دانای کل هستم مصطفی مستور، تنهایی پرهیاهو بهومیل هرابال، هاکردن پیمان هوشمندزاده. این ها را می گذارم توی زنبیل. زنبیل توی ماشین است. همه جا دنبال مان می آید. شخصتی شده است برای خودش. زنبیلی که هندوانه و هلو و شوما و ماست حمل می کرد، حالا کتاب خانه ای شده. تازگی خانه ی قوم و خویش ها هم که می رویم بچه ها کتاب برمی دارند. برخی شان خیلی ذوق دارند. پی گیرند. با مادرشان می آیند کنار ماشین، زنبیل را از جلوی صندلی عقب می گذارم زیر نور تیرچراغ برق یا می بریم کتاب ها را توی حیاط پهن می کنیم روی بهارخواب دو تا سه تا کتاب می چینند، اسم شان را می نویسم، می برند باز فردا می آورند و دوباره کتاب می خواهند. در تمام این مدت زنبیل پلاستیکی قرمز باذوق می ایستد به تماشا. یک برقی توی چشم هایش هست که وقتی چیزی به جز کتاب داخلش می گذارم نیست. دیروز یک از بچه های مجتمع گفت: "موقع مدرسه ها هم کتاب خانه هست"؟ گفتم: "نمی دانم". گفت: "برای درس انشا کتاب می خواهیم".

منبع : ترجمان | زنبیل با شخصیت
برچسب ها : کتاب ,زنبیل ,خانه ,رمان ,گذارم ,کتاب خانه ,پلاستیکی قرمز ,زنبیل پلاستیکی