مبین نمی داند کتاب ببرد یا نه. بالا سر زنبیل کتاب ایستاده و استخاره می کند. می گوید: "ما همش بیرونیم. نمی رسیم کتاب بخونیم. می گویم این کتاب های هزار تومانی کوتاه است، اگه دوست داری". می رود تو فکر.

سه چهار تا مورچه سواری درشت دور و بر کتاب ها می لولند. یکی شان شکمش را گرفته بالا و روی کتابی که باد بازش کرده راه می رود و شاخک هایش را تند تند روی کلمه ها تکان می دهد.

زینب امسال می رود آمادگی. نشسته کنار زنبیل، کتاب ها را برمی دارد، ورق می زند، عکس هایش را نگاه می کند، و می چیند دور و برش. بالاخره دو تا کتاب انتخاب می کند: تونل دوستی و دامن گل گلی.

دو تا از مردهای بلوک آن وری می آیند و نظریه می دهند که: "یک جایی برای کتاب خانه معلوم کنیم. اشتراک یک روزنامه هم بگیریم". این برای بزرگ ترها خوب است. ولی برای بچه ها همین زنبیل خوب است. زنبیل تشریفات اداری ندارد.

به مدیر مجتمع می گویم: "یک جایی می خواهیم برای کتاب خانه". می گوید: "اتاق کنار میوه فروشی خوب است"؟ می رویم، می بینیم. یک اتاق سه در چهار. کنار میوه فروشی و سوپری مجتمع. می گویم: "حرف ندارد". می گوید: "می دهم گچ اش کنند".اگر مدیر مجتمع به حرفش عمل کند، این دومی انباری است که پس از انباری مدرسه به کتاب خانه تبدیل می شود.

کتاب "فرزندتان پسر است یا دختر شامل 50 تست تشخیص جنسیت فرزند" را برداشته یک صفحه اش را بازکرده و می پرسد: "آقا، این تست ها را ما می توانیم بزنیم"؟ می گویم: "نه پسر جان، هر تستی را نباید بزنی".

منبع : ترجمان |انباری ها
برچسب ها : کتاب ,گویم ,انباری ,مجتمع ,خانه ,زنبیل ,کتاب خانه ,میوه فروشی ,کنار میوه ,مدیر مجتمع ,برای کتاب