هوا سرد بود. زود مراسم صبحگاه را اجراکردیم تا دانش آموزان را بفرستم کلاس سرمانخورند. سومی ها گفتند: "نمایش داریم." گفتم: "باشد برای وقتی گرم شد." به دانش آموزان گفتم: "زود بروید کلاس سرداست. سومی ها نمایش دارند باشد برای فردا." دانش آموزان یکصدا گفتند: "سرد نیست." نباید اسم نمایش را می آوردم. گفتم: " سرد است. بروید سر کلاس." گفتند: "نه آقا، نمایش را ببینیم، بعد برویم." نشستیم و نمایش را دیدیم.

فصل برداشت زعفران است. در این یک ماهه جمعیت مدرسه بیشترمی شود. دانش آموزانی از دیگر شهرها مهمان مان می شوند. دانش آموزانی که والدین شان این جا زمین زعفران دارند یا برای کارگری و کسب درآمد این جا می آیند. دانش آموزانی از شهرهای مختلف کشور. سر کلاس دوم با دانش آموزی که از یک کلان شهر مهمان مان شده هم کلام شدم. پرسیدم: "مدرسه ی این جا چه چیز خوبی دار که مدرسه ی آن جا ندارد؟" گفت: "معلم های این جا خوش اخلاق اند ولی معلم های آن جا بداخلاق اند." "دیگر؟" "حیاط این جا بزرگ است ولی حیاط آن جا کوچک است." "حالا یک چیز خوب بگو که آن جا دارد و این جا ندارد؟" "آقا، آن جا هیچ چیز خوبی ندارد."

سومی ها را برای نماز جماعت می بریم مسجد. نماز جماعت اختیاری است. مسجد روستا تمیز و مرتب و تازه سازاست. عکس سازنده ی مسجد بغل دیوار آویزان است. یک عکس بزرگ. وسط دو نماز هیاهومی شود. دانش آموزی می گوید: "این عکس چرا به من نگاه می کند. من می ترسم." یک دانش آموز دیگر می گوید: "در بین نماز دیدم که چشم های عکس تکان خورد." دانش آموز دیگری می گوید: "می ترسم روحش بیاید بیرون." من و مدیر می نشینیم پای صحبت بچه ها درباره ی عکس روی دیوار مسجد.

منبع : همین طور الکی |درباره ی عکس روی دیوار مسجد
برچسب ها : دانش ,نمایش ,مسجد ,نماز ,گوید ,دیوار ,دانش آموزان ,دانش آموزانی ,عروی دیوار ,دیوار مسجد ,دانش آموز