برای زنگ مطالعه می روم سر کلاس چهارم. کتاب ها را یکی یکی بین دانش آموزان پخش می کنم. می رسم به کتاب "تپلی نگران می شود، گروه نویسندگان ترجمه ی هستی سعادت، نشر شرکت انتشارات فنی ایران." این کتاب را نگه می دارم و بقیه را پخش می کنم. بچه ها مشغول مطالعه می شوند. معلم نشسته است ته کلاس مشغول تصحیح ورقه. اشاره می کنم برویم بیرون کلاس. می رویم. می گویم: "این کتاب برای دانش آموزی که پدر و مادرش جداشده اند خوب است. داریم توی کلاس؟" می گوید: "داریم. سه نفر." می گویم: "یکی شان را نشان بده." برمی گردیم. معلم می رود ته کلاس و در راه به دانش آموزی می گوید: "چه کتاب جالبی. اسم اش چیه؟" دانش آموز نام کتاب را می گوید و من نخستین دانش آموز را می شناسم. می نشینم پشت میزم و گرم مطالعه می شوم. بچه ها کتاب هایی را که می خوانند می گذارند روی میز من و کتاب تازه برمی دارند. دانش آموز کتاب اش را تمام می کند و می آید روی میز را می گردد. تپلی را سمت اش درازمی کنم و می گویم: "این کتاب خوبی است." کتاب را می گیرد و توی میزش می نشیند و مشغول مطالعه می شود.

منبع : همین طور الکی |تپلی
برچسب ها : کتاب ,دانش ,مطالعه ,کلاس ,آموز ,گوید ,دانش آموز ,دانش آموزی ,مشغول مطالعه