بچه که بودم یک بیرق داشتم. لوازم اش دست مادربزرگ ام بودم. مادرِ مادرم. اول محرم می دویدم خانه ی عمه ی صغرا. عمه از توی باغ یک نی بلند می برید. نی را می بردم خانه ی مادربزرگ. مادربزرگ اسباب بیرق را از صندوق می آورد. یک شلوار سیاهِ بلند بود که پای نی می کردیم. بعد یک پرچم مثلثیِ مشکیِ ریشه دار که سر نی می کردیم و می ماند یک دست طلایی که بالای پرچم می زدیم. بعد بیرق را به دیوار کاه گلی حیاط تکیه می دادم و نگاه اش می کردم. قشنگ بود. می بوسیدم اش. صدای طبل هیات که بلندمی شد بیرق را برمی داشتم سمت هیات. اکنون آن بیرق نمی دانم کجاست. مادربزرگ هم نیست. عمه ی صغرا هم نیست. آن باغ و آن نی ها هم نیستند. نتیجه این که من دیگر بیرق ندارم. ولی تعهدمی دهم که اگر مادربزرگ بیاید و عمه ی صغرا نی بیاورد دوباره بیرق دست می گیرم. دل ام برای شان بدجوری تنگ شده.

منبع : همین طور الکی |بیرق
برچسب ها : بیرق ,مادربزرگ ,صغرا