پدرم سردسته ی هیات بود. جسور بود و قوم دوست. آن زمان هر قومی یک هیات داشت. همین الان هم. منتها آن زمان هیات ها تعصب بیشتری روی قومیت داشتند. دعوا با دیگر قوم ها به خاطر این تعصب رایج بود. سر موضوع های کوچک دو هیات به جان هم می افتادند. با سنگ و چوب. یکبار من در میان همین دعواها گم شدم. پیرزنی مرا به خانه اش برد و بعد مرا به پدرم رساند. صحنه های ماتی از آن روزها در ذهن دارم. بزرگ تر که شدم برای دعواهای هیات فلسفه بافتم. امام حسین علیه السلام و یاران اش در یک رویارویی به شهادت رسیده اند؛ پس هیات ها هم به همین خاطر به جان هم می افتند. می خواهند صحنه ی آن رویارویی را بازسازی کنند. اکنون تعصب ها به شدت قدیم نیست. حتی هیات ها توی مساجد هم می نشینند. ظاهر را هم که شده حفظ می کنند. پدرم جوانمرگ شد و این روزها را ندید. مرگ اش داغ بزرگی برای قوم بود. تا مدت ها هیات روزهای تاسوعا و عاشورا سر قبرش سنج و طبل می کوفت و حسن حسن می کرد. یادم می آید بچه بودم و سر قبر پدر وسط حلقه ی هیات گرفتارمی شدم. اعتراف می کنم که من پسر بزرگ خدابیامرز حسن نتوانستم راه پدر را بروم. از همان قدیم قوم شناسی ام صفر بود. نمی توانستم نام یک فرد را تا چند پشت اش حساب کنم. برخی توی شجره شناسی تیز و بزند. کافی است نام خانوادگی ات را بدانند تا آبا و اجدادت را پیش چشم ات بیاورند. من این جور نیستم. نام ها به سادگی یادم می رود. به همین خاطر معمولا فکرمی کنم تنهای ام. تنهایی را دوست دارم. دلم تنگ می شود برای گپ زدن با خودم. خودم را یادم نرود خوبست.

منبع : همین طور الکی |هیات
برچسب ها : هیات ,همین ,یادم ,خاطر ,تعصب ,پدرم ,همین خاطر